نامهای به پدرم؛ مردی که هر روز برای روشن ماندن چراغ خانهها میرود
به مناسبت ۲۸ مهرماه، سالروز تأسیس شرکت مجتمع عظیم گاز پارس جنوبی
پدر عزیزم؛
نمیدانم از کجا شروع کنم؛ از دلتنگیهای هر صبح، از ساعت پنجی که هنوز شهر در خواب است و تو راهی عسلویه میشوی، یا از گرمای بالای ۴۰ درجه و شرجی طاقتفرسایی که سالهاست بخشی از روزهای زندگی تو شده است.
بیش از پانزده سال از روزی میگذرد که ما را از تبریز به شهرستان جم آوردی تا در کنار تو باشیم؛ تا خانوادهات نزدیکت باشد و بتوانیم گرمای حضور تو را در زندگیمان احساس کنیم. اما از همان روزها، هر صبح پیش از آنکه آفتاب به آسمان برسد، تو از خانه بیرون میروی؛ به سوی عسلویه، سرزمین آفتاب سوزان، هوای شرجی و مردانی که سختی را به جان میخرند تا زندگی در جایجای این سرزمین جریان داشته باشد.

پدر جان، من در جم زندگی میکنم؛ شهری با هوایی دلپذیرتر از عسلویه. همین که این دو شهر را با هم مقایسه میکنم، بهتر میفهمم که تو هر روز چه مسیری را میپیمایی و چه دشواریهایی را تحمل میکنی. حالا بیشتر از گذشته میفهمم که پشت هر بازگشت خستهات، چه ساعتهایی از تلاش، مسئولیت و تعهد پنهان شده است.
امروز، در بیستوهشتم مهرماه، سالروز تأسیس شرکت مجتمع عظیم گاز پارس جنوبی، میخواهم با تمام وجودم فریاد بزنم:
پدرم، دوستت دارم!
دوستت دارم، برای همه مسئولیتپذیریهایت؛ برای صبحهایی که زودتر از همه بیدار میشوی؛ برای روزهایی که خستگی را پشت لبخندت پنهان میکنی؛ برای تمام لحظههایی که شاید دلت میخواست کنار خانوادهات باشی، اما وظیفهات تو را به عسلویه فراخوانده است.
دوستت دارم، چون به من آموختی تعهد، فقط یک واژه نیست؛ تعهد یعنی ایستادن پای مسئولیت، حتی وقتی هوا نفسگیر است، مسیر طولانی است و بدن از خستگی توان ندارد. یعنی تلاش کنی تا چرخ صنعت بچرخد، تا گاز به خانهها برسد و هیچ شهری در این سرزمین، تا جایی که مسئولیت تو اجازه میدهد، از این نعمت محروم نماند.
پدرم، روزهای جنگ را فراموش نمیکنم؛ روزهایی که جنوب برای من، با همه زیباییها و مردمان مهربان و خونگرمش، رنگ دیگری داشت. مردمی که قلبهایشان به وسعت ایران است و در سختترین روزها نیز مهربانی را از یاد نمیبرند. اما در میان آن همه نگرانی، دل من بیش از هر چیز برای تو میتپید. هر روز با خودم فکر میکردم: پدرم کجاست؟ حالش خوب است؟ آیا دوباره میتوانم او را سالم ببینم و صدایش را بشنوم؟
آن روزها، بیش از همیشه فهمیدم که پشت واژههایی مانند صنعت، پالایشگاه، تولید و تأمین انرژی، فقط تجهیزات و تأسیسات نیستند؛ انسانهایی ایستادهاند که خانواده دارند، دلبستگی دارند، عزیزانی دارند که چشمانتظار بازگشتشان هستند. انسانهایی مثل تو؛ مردانی که حتی در روزهای دشوار، مسئولیتشان را فراموش نمیکنند.
همیشه از تو شنیدهام که عسلویه، قلب تپنده صنعت نفت و گاز ایران و یکی از قطبهای مهم انرژی در جهان است. امروز بهتر میفهمم که اهمیت این سرزمین تنها به پالایشگاهها و تأسیسات عظیمش نیست؛ به دستان پرتلاش و قلبهای استوار مردانی است که در جنوبیترین نقطه استان بوشهر، برای پایداری این صنعت و تأمین انرژی کشور تلاش میکنند.
پدر عزیزم، شاید تا پیش از این، آنطور که باید، از زحمتهایت نگفته باشم. شاید بارها خستگی را در چهرهات دیده و از کنارش گذشته باشم. شاید کمتر گفته باشم که چقدر به بودنت افتخار میکنم. اما امروز میخواهم بدانی که تلاشهایت دیده میشود، فداکاریهایت ارزشمند است و حضورت، برای من و خانوادهمان، تکیهگاهی فراموشنشدنی است.
امروز، به احترام تو و تمام همکارانت که در گرمای سوزان و هوای شرجی جنوب، با عشق و تعهد به کار خود ادامه میدهید، سر تعظیم فرود میآورم.
پدرم، خدا قوت! خسته نباشی مرد روزهای سخت!
به تو افتخار میکنم؛ به صبوریات، به مسئولیتپذیریات، به سالهایی که با همه دشواریها گذراندهای و به عشقی که بیهیاهو در تمام لحظههای زندگیات جاری بوده است.
آرزو میکنم همیشه سلامت باشی، تنت از گزند روزگار در امان بماند و روزی برسد که با خیالی آسوده، بیشتاب و بیدغدغه، در کنار خانوادهات بنشینی و از ثمره سالها تلاش و فداکاریات لذت ببری.
و امروز که سالروز تأسیس مجتمع عظیم گاز پارس جنوبی است، این نامه را تنها از زبان خودم نمینویسم؛ آن را از زبان تمام فرزندانی مینویسم که پدرانشان هر روز در گرمای جنوب، دور از آسایش و گاه دور از آغوش خانواده، مشغول خدمتاند؛ فرزندانی که شاید همیشه فرصت گفتن نداشته باشند، اما در عمق قلبشان یک جمله را بارها تکرار میکنند:
«بابا جان، دوستت دارم؛ به تو افتخار میکنم و برای تمام زحمتهایت از تو ممنونم.»
روزت مبارک، پدرم؛
روزت مبارک، مردی که خستگیهایش را کمتر به زبان میآورد و عشقش را بیشتر با عمل نشان میدهد.
با تمام عشق و احترام؛
فرزندت، از طرف همه فرزندانی که به پدران پرتلاش خود افتخار میکنند.








